تنهاترین مرد
  
 من آن خنجر به پهلویم که دردم نمی گویم----به زیر  ضربه های غم نیفتد خم به ابرویم.
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو

آموزش زبان در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 9 مهر ماه سال 1387

 

 

عشقت شبیه حادثه ای بد تمام شد
در یک غروب تلخ و مردد تمام شد

شب پرسه های عاشقی ام صبح روز بعد
باران که روی صورت من زد تمام شد

با آن که خط فاصله هامان زیاد بود
عشق تو با شکنجه ی ممتد تمام شد

صد بار گفته بود دلت دوست دارمت
دیدی چه زود یک ..دو..نود..صد...تمام شد

این ماجرا بدون وداع و بدون حرف
وقتی کسی به جای من آمد ...تمام شد.... 

 


 
دوشنبه 1 مهر ماه سال 1387

گاهی عجیب دور خودت پیله می تنی

هی فکر می کنی ...به خودت چنگ می زنی

هی فکر می کنی به هزاران خیال پرت

هی خنده می کنی و ...سپس موی می کنی

امروز من به تو ، به خودم فکر می کنم

دریای حادثه ! به تو ای دلسپردنی !

تو : کهکشان شیری منظومه های من

خورشید : خواهر تنی ات ، ماه : ناتنی !

امروز من به رفتن خود فکر می کنم

امروز من به مرگ ... چرا داد می زنی ؟!!!

امروز شاعرت به جنون فکر می کند

امروز ... من ... به ... چه ؟! ... تو چه گفتی ؟! ... تو با منی ؟!!

با من ، تو ، قهر می کنی .و می روی ؟! ... چرا ؟!!

دیوانه ام ؟! ... عجب !... چه دلیل مبرهنی !!

او رفت ! ...

رفت ؟!

هی ! تو ! چرا دست روی دست ... ؟!

تو که نشسته ای و در این بیتهای پست -

هی دور می زنی و غزل دوره می کنی !

پاشو !...تمام شد غزلم !...قافیه شکست !!

او رفت ! ...هی تو !... داد بزن !...حنجره بشو !

چون که گلوی خسته ام از بغض بسته است

فریاد کن :

آهای ! چه اینجا چه هرجا!

من ماندم و صلیب ...سه تا میخ آهنی !

زخمی ست دست و پام ولی ...آی... آی... آی !

زخمی ست روی قلب : ...لٍماذا تَرَکتَنی ؟!

حالا که من توام ، تو منی ، می دوی ؟! ...کجا ؟!

لولاک ما خَلَقتً غزل مثنوی... کجا ؟!

این شعر شطح نیست ، جنون مضاعف است !

لیلی تویی که قیس به هذیان مکلف است !

ابن السلام شاه شما نیست ، بی بی ام !

سربازتان منم !...من و شمشیر چوبی ام !

شاه سپید روی ! بیا مهره را... بچین -

سیبی ... سیاه می شود آدم ... وَ ... آفرین !-

 من ماتَ ... فی صراط تو... ، پس من شهید شد

از میز این قمار ، اذان می چکید ، شد :

حی علی الصلوه ! ... صلوه بلند عشق !

حی علی الفلا...خن چشمت ! ...پرنده : عشق !

وقتی پرنده شد که نگاه تو را چشید

آهو نشد مگر به امیدٍ کمندٍ عشق !

من در هزار دانه گندم گمم ... ولی

حوای قلب توست که دارد سرند عشق !

تو چشمه چشمه شور ، که من جرعه جرعه مست !

من گریه گریه شوق ، تو هم خنده خنده عشق !!

قدت قصیده ایست ، لبانت رباعی است !

با تو پر از غزل شده ترجیع بند عشق !

با تو ... پر از ... غزل شده ...

با تو ..!  

 


 
پنجشنبه 21 شهریور ماه سال 1387

پری مهربان قصهء من باز این بچه کار بد کرده

یادروغی بزرگ گفته و یا شاخه ایی نسترن لگد کرده

یا کسی را دوباره هل داده یا آدامس خروس دزدیده

یا روی مردمی که میگذرند با شلنگ آب داغ پاشیده

یا خودش را به خیره گی زده و با همه اهل کوچه لج کرده

یا ادای بدی در آورده دهنش را دوباره کج کرده

پری مهربان قصهء من! بازاین طفلکی کتک خورده

مثل اینکه تمام روز فقط کار بد کرده بعد چک خورده

باز این بچه صورتش خیس است باز این بچه ژاکتش پاره است

پا برهنه. لواشکی در دست باز این بچه گیج و آواره است

پری مهربان قصهء من! لا اقل یک کمی نگاهش کن

بچه را که کتک نباید زد با کمی عشق سر به راهش کن

از همان وقتها که عکست را تو کتاب پرنده ها دیده

از همان وقتها که پنهانی به تو از راه دور خندیده

ازهمان روزها که ادکلنت از همان روزها که چشمانت

از همان روزها که لحن صدات گرمی بی امان دستانت

از همان روزها خودش میگفت خواسته طور دیگری بشود

به خودش قول داده بعد از این آدم خوب محشری بشود

رفته درس فرشته گی خوانده درس احساسهای جادویی

عاشقی.اضطراب.تنهایی. بی قراری. سکوت .کم رویی

او همان پینو کیوی چوبی که کمی عشق سر به راهش کرد

دوست بچه های بد بود و پری مهربان نگاهش کرد

دوست بچه های بد بوده خواسته طور دیگری بشود

رفته درس فرشته گی خوانده خواسته مثل تو پری بشود

نه آدامس خروس دزدیده نه گل نسترن لگد کرده

او فقط پاک عاشقت شده است نکند باز کار بد کرده؟


 
یکشنبه 10 شهریور ماه سال 1387

ای ستاره‌ای که پیش دیده‌ی منی
باورت نمی‌شود که : در زمین
هر کجا، به هر که می‌رسی
خنجری میان مشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه‌ی تبسمی
خار جانگزای حیله‌ای شکفته است

آن که با تو می‌زد صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه توست
چشم گرگ جاودان گرسنه‌ای ست

ای ستاره، ما سلام‌مان بهانه است
عشق‌مان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده‌اند
وان که با صادقانه درد دل کند
های های گریه‌ی شبانه است

ای ستاره ، ای ستاره‌ی غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته‌ایم؟
پس چرا به داد ما نمی‌رسد؟
ما صدای گریه‌مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی‌رسد؟


 
تعداد بازدیدکنندگان : 39605


MY ICQ:435289352

sfandiary@sfandiary.cjb.net

mehdi_sfandiary@iaun.ac.ir

Powered by sfandiary.BlogSky.com

since 2002

 










دیشب دوباره به خوابم آمدی؛
با همان لبخند همیشگی...
ای کاش هیچوقت بیدار نمی شدم!!!

شناسنامه کامل من...